سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 دی 1388
برام بی اهمیت نیستی ...
مثل حرفی که تو را  در نفس من  جا داد  
چشم معصوم تو بر چشم و دل ِ من پا داد

مثل تردید تو بر خواستن ِ من آری
دل من عکس تو بر خواسته اش سر ها داد

دل من ماند ، دلم ماند،دلم تنها ماند
دل تو رفت و فقط غم به من ِ تنها داد

رنگ دلچسب بنفش آبی آن چشمانت
رنگ دلسردی مردی ست که از هم وا داد

دل من خسته از این وعده ی بی فردا ها
دل تو باز به من وعده ی یک فردا داد

باز هم قافیه ای در تپش شعرم هست
شاید این قافیه دردی به دل لیلا داد !

دوشنبه 21 دی 1388
لیلانه هایم ...
همیشه اسم تو تو شعرای من قل می خوره
چون که شعر من به اون چشای خوشکلت میاد
چشای خمارتو خماریشو اَدست نده
چشای خمارمون تنها بشن دلت میاد ؟

همه دوست دارن بپرسن یه سوالی از چشام
همه دوست دارن که جدی بدونن لیلا کیه ؟
هر کسی حدسی زد و برا خودش قصه ای بافت
اما باز نفهمیدن لیلای من کجاییه

همه ی مردم این شهر میخان از اینجا برن
اما من میخام همیشه توی این شهر بمونم
چون تو اینجا هستی و بدون تو سخته عزیز
همه دلبستگی ام تویی و اینم می دونم
که تو شهر من پر از غصه و دردِ نازنین
اما من میخام همیشه پیش نازم بمونم

بعضیا سراغتو می گیرن از رنگ چشام
بعضیا هم خودشون به کوچه ی چپ می زنن
بعضیا هم که خجالت می کشن بهم بگن
زیر لب یواشکی پشت سرم حرف می زنن

من همیشه پرسیدم همین سوالو از خودم
جدی مهران تو بگو واقعا این لیلا کیه ؟!
تو چرا همیشه اسمش توی شعرات میاری
تو بگو واقعا این لیلای تو واقعیه ؟

نمی خوام شعری بگم که بچه ها کف بزنن
یا ترانمو به صد تا دوزاری بفروشمش
می خوام این ترانه رو خرج همون چشات کنم
که یواشکی برم رو بوممون بخونمش

اسم تو همیشه تو شعرای من قل می خوره
فکر کنم مدت قل خوردن تو دوسالیه
همه فهمیدن که من عشقی دارم تو زندگیم
اما هیچکس ندونست لیلای من خیالیه !

جمعه 4 دی 1388
دستتت را بمن بده ... حرفت را بمن بگو ...

من آمدم طرفت بی جهت به خانه ی تو  

دری دگر زده ام جای درب خانه ی تو  

 

تو هر کجا که تو یی شایدم همان باشی  

کسی شبیه تو یا شکل دلبرانه ی تو  

 

من آمدم بنشینم به پای آن حرفی  

که بی بهانه گرفته ست او بهانه ی تو  

 

به کوچه تکیه کنم یا درخت یکسان است  

چرا اجازه ندارم   ؟       چرا که شانه ی تو ! 

 

و من شبیه تو لجباز عاشق و تنها  

و من که خسته از این راه خود سرانه ی تو  

 

تو دل سپردی و بردی و بی هوا جاماند  

کنارپنجره دستم به زیر چانه ی تو  

جمعه 20 آذر 1388
غزل ...

 

دنیا مرا از عاشقی هایت جدا کردست  

از های هوی دلبری هایت جدا کردست  

 

من نه  ولی دستان سردو گرممان را  

بی شک همین ناباوری هایت جدا کردست  

 

افسون چشمان تو هر خوش باوری را  

از عصمت و پیغمبری هایت جدا کردست  

 

لب های من با بوسه های پرپر خود  

گلبرگ های روسری هایت جدا کردست  

 

رخسار امروز تو مرز چهره ات را  

از عکس های دختری هایت جدا کردست  

 

لبخند آخر را دل تو هر چه باشد  

از خنده های سرسری هایت جدا کردست

چهارشنبه 20 آبان 1388
وقتی که می چینی دل سنگم کنارت ...

وقتی که می چینی دل سنگم کنارت

قِل می دهی پاییز را تا در بهارت  

 

گلبرگ ها غم های من را پس بگیرند

تا کم شود شاید غمی از روی بارت  

 

دارو ندارمن همین غم های شادند

دارو ندارمن شده دارو ندارت  

  

یادت بیارم اشک هایت زیر باران

یادمن و یاد تو و قول و قرارت ؟  

  

گاهی که می کندی تو گیسو های شب را

تا غصه از گیسو کَنَد تار ستارت  

  

تنهاترین مردی که لیلای خودش بود

چیزی شبیه تو شبیه روزگارت  

 

پرسید از من ، از تو و از ماجرایِ

افتاده در کنج غروب چشم تارت  

 

مانند یک گنجشک یک گنجشک خوشبخت

لیلا قبولم می کنی باشم کنارت ؟

پنجشنبه 30 مهر 1388
طنز گفتن و طنز نبودن و طنز پنداشتن همه چیز و هیچ چیز ...

این روزها که هی الکی زور می زنم  

بر شعر های طنز خودم سور می زنم  

 

دارو ندار و حرف دلم ته کشیده اند  

هی حرف های مبهم و بلوور می زنم 

  

دیگر مرا که حال و هوای ترانه نیست  

پس با گلوی تنگ تو شیپور می زنم   

یک شب که خواب بودم و محشر به خواب من  

بس لخت دیدم و خودمم عور می زنم  

 

پس پا گذاشتم به فرار و یواشکی  

دیدی به زیر چشم به آن دور می زنم  

 

وقتی که چشم های تو از رو نمی روند  

بر چشم های هیز تو کافور می زنم 

  

من دیر حالیم شدو دیدم به چشم خود  

خمرم زدست رفته و وافور می زنم   

حاجی بهشت یکسره کرده بنام و من  

حوری شبیه شعر خودم تور می زنم   

وقتی جدال حاجی و شاعر تمام شد  

زیرآب هر چه شاعره بد جور می زنم   

 

شعر : مهران توکلیان

 ....................................................................... 

 http://www.fatima-m.persianblog.ir/

طنز رازی در شعر حافظ

"بنا به روایت های هندی، سخن دارای نیروی سحر انگیز است که می تواند دانایی را از اندیشه به عمل آورد. این نیروی جادویی که منتره نامیده می شود،در وداها و در ادبیات هندی،نمایانگرکلام مقدس است و قدرت آن به انجام رساندن اعمال جادویی از طریق گفتار است."به نظر شما جادوگر سخن ایران زمین کیست؟رند عالم سوز این معرکه چه کسی می تواند باشد؟عیار بی پروای سخن پارسی چه کسی است؟ به راستی سحر انگیزتر از سخن خواجه شیراز،در ادبیات ایران سراغ دارید؟ یا می شناسید؟خواجه توانسته است با زیرکی، وبا جادوی گفتارش، نسلهای نسل را از هر طبقی اسیر خود کند و هر کس را به هر بهانه و هوسی عاشق خود نماید.

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

سیه چشمان  کشمیری  و  ترکان سمرقندی

برآن شدم تا در این مجال اندک و در این تنگنای زمان، به یکی از شگردهای اویعنی طنز، آن هم نه بطور اجمال بل به صورت سطحی و گذری،نگاهی اندازم. باشد شاید وقتی دیگر به مدد نفس مسیحایی خواجه تکمیل گردد.از دیرباز طنز به عنوان تاثیر گذارترین وبرنده ترین سلاح در دست نویسندگان و شاعران پارسی گوی بوده است. طنز با نشان دادن بخشهایی از درد های جامعه که برای ما طبیعی و روزمره جلوه کرده است می کوشد با بزرگ وکوچک نمودن واقعیت، احساس خنده، شگفتی وشادی را در ما ایجاد کند.طنز قهقهه نیست، لودگی نیست، لبخندی است از سرتاسف وتتبه؛ در حقیقت لبخند در طنز از سر تفکر است نه بی قیدی.

طنز رابطه ای تنگاتنگ با شرایط اجتماعی ومکانی وزمانی دارد، هر چه فضای جامعه اختناق آمیزباشد، هرچه خفقان بیشتر بر اندیشه وفکر اندیشمندان چنگ اندازد، هر چه اداره های سانسور و حذف قدرت فرآوان تری داشته باشند، رویکرد به این طرز بیان وسخن بیشتر خواهد شد. نه کلام، بلکه در هنرهای دیگر نظیر نقاشی، سینما و.... نیز تجلی پیدا خواهد کرد. اما اغلب طنزهای اجتماعی وسیاسی دوام چندانی پیدا نخواهند کرد و در قالب مکان وزمان خود محصور می گردند و چه بسا با تحول وتغییر و دگرگونی اجتماع از بین روند. نمونه های آن در ادبیات فارسی فراوان است، سوزنی سمرقندی یکی از آن نمونه هاست. اندک آثاری این بخت را پیدا می نمایند که تا سالها پس از خلقشان ماندگار شوند و محدود اثرهایی این شانس را می یابند که تا قرنها تاز گی خود را حفظ نمایند. موش وگربه عبید زاکانی یکی از این آثار خوش اقبال است. اما در شعر حافظ موضوع فرق دارد. نگاه حافظ به طنز وبه کارگیری آن اعجاب آور وتحسین برانگیز است. او توانسته است علاوه بر بیان درد اجتماع خود از قید زمان ومکان بگریزد و هر روز تر وتازه تر گردد.تصویری که حافظ در ابیات طنز آمیزش ارائه می دهد بدیع، زیبا، عاری از هر گونه تکلف، صریح، برنده ونافذ است

من ارچه عاشقم و رند ومست ونامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهنند

*****

 برو به کار خود ای زاهد این چه فریاد است

مرا فتاد دل از کف تو را چه افتاده است

 *****

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

*****

بهشت از آن ماست ای خداشناس برو 

که مستحق کرامت گناهکارانند

*****

زاهدان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 صدها بیت از این دست را می توانید در دیوان خواجه بیابید. نگاهی زیبا به مسئله حیات وچیستی که دغدغه ی ذهنی همیشگی بشریت است و با یادآوری داستان خلقت، آزاداندیشی وآزادمنشی خود را در جامعه ای که غرق چاپلوسی و نیرنگ و ریا و زهد دروغین است را به نمایش می گذارد، یا آنجا که با طعنه ای زیرکانه خود را مستحق بهشت می بیند و همانگونه که نیک می دانیم در حقیقت خداشناسان دروغین را پر از گناه و مستوجب عذاب الهی می پندارد.ابیات طنز آمیز خواجه از لایه های تو درتو، وپیچیده برخوردار است که وقتی به عمق معنی آن دسترسی پیدا می کنیم بسیار لذت بخش و دوست داشتنی است.همین عامل باعث گردیده است در نگاه نخست تمام زیبایی بیت دیده نشود و زیبایی های آن نهفته بماند. در هر خوانش مجدد، بخشی از این لایه ها بر ما آشکار می گردد. این امر باعث گردیده، شعر خواجه ملال آور وخسته کننده نیز نگردد. همانگونه که اشاره رفت طنز لودگی نیست، جک، لطیفه، فکاهی نیز نمی باشد. طنز احساس شگفتی، شادی، تلخی، همراه با تفکر است. که این همه در شعر حافظ دیده می شود. به راستی رمز موفقیت او کجاست؟ چراعبید زاکانی نتوانسته است به پایه واندازه ی وی برسد؟تفاوت کار در کجاست؟ وقتی به شعر عبید و حافظ نگاه می کنیم، می بینیم دقیقا تفاوت در تعریف طنز است؛  درشعر حافظ شما قهقهه نمی زنید، کلمات رکیک نمی بینید،لطیفه وجک وفکاهی نمی شنوید، حافظ با کنار هم قرار دادن عناصر مختلف وفضاهای دور از هم که در ابتدا بسیار غریب می نماید، تصویری می آفریند بدیع و زیبا:

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

*****

 زاهد وعجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا تو را خود زمیان با که عنایت باشد

*****

ای دل طریق مستی از محتسب بیاموز 

مست است و درحق او کس این گمان ندارد

 

در شعر حافظ کلمات بار معنایی واقعی خود را از دست می دهند و آنگونه که شاعر می خواهد جلوه آرایی می نمایند. بعضی کلمات که در واقع بار مثبت دارند، منفی می شوند وبرخی دیگر که از معنای منفی برخوردارند،مثبت می نمایند. کلمه ی رند،مغ بچه، صوفی، مثبت اند. شیخ، زاهد، محتسب، بار منفی پیدا می کنند که همین امر طنزی فصیح ناخودآگاه در بطن خود ایجاد می نمایند:

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

*****

 ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست

نان حلال شیخ زآب حرام ما

*****

تو طوبی و ما و قامت یار

فکر هرکس به قدر همت اوست

*****

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

در جایی دیگر حافظ از صفت ها استفاده خاصی می نماید و با نسبت دادن آن به موصوف هایی که همخوانی چندانی با صفت ندارند با رندی و زیرکی عجیب،این فضا را برای همخوانی این دو عنصر نامتجانس فراهم می نماید که بسیار شگفت انگیز وزیباست. طنزی فصیح، بلیغ و گویا:

صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد

پار و دمش دراز باد این حیوان بی علف

این همه وهمه بخش کوتاهی است از آنچه باید گفته می شد درباره ی خواجه بزرگ حافظ، که البته به ذهن بنده آمد دراین اندک مجال، باشد تا در فرصتی و گاهی دیگر بیش از این بر آن بیفزایم و شرمنده نگردم.                                                                                                          نویسنده                                                                                                         بابک اسفندیاری

سه شنبه 17 شهریور 1388
لیلا ...

و روز های آخر عمر  

        هنگامه ی آخرین نماز

              پیشانیم سجده می کنند به چشمانت  

                        و گیسویت را حلقه حلقه تسبیح می کنم  

                                   سبح لله ما فی السماوات وما فی الارض  

                                                 

                                          یا الله ... یا تو ... یا لیلا

جمعه 13 شهریور 1388
دلتنگم ...

تکلیفم کرده اند از آسمان  

در آستانه ۱۹ سالگی  

ریاضت چهل سال ندیدن چشمان تو  !!

شنبه 7 شهریور 1388
کل لی لی لی لی ...

شب هایی که خوابم نمی برد

عبادتم را کل می زنم  

عبادتی شبیه خیرگی به تذهیب های آشفته قرآن  

میخواهم گل های بین مفاتیحم را یاسی کنم  

به نیت درد های دختر آن پیرزن کوچه نشین ...

سه شنبه 3 شهریور 1388
در آستانه ۱۹ سالگی ...

 

می خواهم تو را دست نخورده باقی گذارم  

میان کهنه ترین الفبای عاشقی  

تا آنزمان که ۴۰ ساله شدم بیداد کنم  

من عاشقم  

چرا که در ۱۸ سالگی کسی حرفم را باور نمی کند  

باور نمی کنم از سرم برود  

همان را که می خواهم در ۴۰ سالگی فریاد زنم 

چهارشنبه 21 مرداد 1388
نوک نوک ...

دلم همچون کبوتری چشم به راه

 پشت شیشه ای که باران می خورد جل جل

هی نوک می زند

هی نوک می زند

هی نوک می زند خاطراتت را