جمعه 25 دی 1388
برام بی اهمیت نیستی ...
مثل حرفی که تو را در نفس من جا داد
چشم معصوم تو بر چشم و دل ِ من پا داد
مثل تردید تو بر خواستن ِ من آری
دل من عکس تو بر خواسته اش سر ها داد
دل من ماند ، دلم ماند،دلم تنها ماند
دل تو رفت و فقط غم به من ِ تنها داد
رنگ دلچسب بنفش آبی آن چشمانت
رنگ دلسردی مردی ست که از هم وا داد
دل من خسته از این وعده ی بی فردا ها
دل تو باز به من وعده ی یک فردا داد
باز هم قافیه ای در تپش شعرم هست
شاید این قافیه دردی به دل لیلا داد !
چشم معصوم تو بر چشم و دل ِ من پا داد
مثل تردید تو بر خواستن ِ من آری
دل من عکس تو بر خواسته اش سر ها داد
دل من ماند ، دلم ماند،دلم تنها ماند
دل تو رفت و فقط غم به من ِ تنها داد
رنگ دلچسب بنفش آبی آن چشمانت
رنگ دلسردی مردی ست که از هم وا داد
دل من خسته از این وعده ی بی فردا ها
دل تو باز به من وعده ی یک فردا داد
باز هم قافیه ای در تپش شعرم هست
شاید این قافیه دردی به دل لیلا داد !
اسفند 1388